اینجا طرف حرفم با عاشقانی هست که کربلای ایران را دیده اند.
از کدام سو آمده ای؟
از شرق یا غرب؟
از شمال یا جنوب؟
از هر کجا آمده ای بدان که افق زمین و آسمان با همه جبروتش پای خاک را بوسه می زند. چرا که این صحاری غنوده در حریر سکوت ، که امروز همبستر مویه بادهای پریشان شده است، در روزگارانی نه چندان دور ، افتخار تحمل گامهای رادمردانی را داشته است که چشمه های جوشان عشق را از بلندای روح بی قرار خویش بر آن جاری ، و از زلال معرفت جانهایشان کام تشنه این صحرا را سیراب ساختند.
هنوز می توان از حافظه آرام این فضا ، صدای تپش ایثار و دلدادگی را شنید. و همهمه بی قراری را از اعماق سنگرهای انفرادی ، همراه با زمزمه اشک بر گونه های عبودیت شنید.
هنوز می توان جای پای رویش عرفان حماسه ساز را از شاخسار خشکیده انفجار توپها و خمپاره ها دید. و آهنگ دردآلود نمازهای شبانه را در عرصه حضور تانکها ، کاتیوشاها ، تفنگها ، و هواپیماها شنید ، و هنوز می توان صدای مجنون را از لابلای خاطرات همیشه سبز این وادی ، در انتهای این شاهراه نشسته در سکوت ، شاهراه منزل لیلی - منزل شهادت- شنید ...............................
و مال اکنون در انتهای این راه بی هیاهو ایستاده ایم. زیر پنجره ای از آسمان که بارها به روی شهادت گشوده شد. گرچه کبوتران از پی یک پرواز بی بازگشت ، از دل این خاک تا اوج آسمان غیب پریدند، گرچه نیستند اما عطر دل انگیز یادها و خاطره هایشان در فضای پرابهام این وادی پراکنده است . دریچه های قلب خو را روبروی این پنجره آسمانی بگشا ، و بگذار مشام جانت دوباره از آن عطر دل انگیز ، رایحه عشق و معرفت و زندگی و زنده بودن را تجربه کند.
چشم بگشا! و شتاب شهاب آسای خون را بر بستر خاک بنگر!
چشم بگشا! و پرش ارواح شیدایی گریخته از بند تنها و تنهایی ها را نظاره کن!
چشم بگشا! و شکوفایی زخم را بر پیکر بالهای سپید مظلومیت ببین!

